تبليغاتX


دلهای آسمونی

دوشنبه 17 تیر1387


 

 

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون

 

 که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟

 

 گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم:

 

 يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي:

 

 باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره

 

 و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي

 

كاشكي هميشه پيشت بودم ....

 

 


18:44 | طاهره |

یکشنبه 1 اردیبهشت1387

...انتظار محبت

 

زمانی که آموختم از کسی انتظار محبت نداشته باشم آرام گرفتم...

 

 

  • دکتر حسن مهرآسا(متخصص اعصاب و روان)

 


12:39 | طاهره |

پنجشنبه 22 فروردین1387

!دلتنگت هستم...به همین سادگی

                                                                                                                         

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری !!

 

می دانی مدتهاست سنگینی نگاهت را حس نکرده ام

 

من مبهوت مانده ام چگونه این همه زمان را صبورانه گذراند ه ام !

 

ببین ..نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کردم ...شاید ....

 

دیگر زبانم از گفتن جملات می ترسد

 

و دستهایم توانی برای نوشتن در خود نمی بیند !

 

اما باز هم اینبار برای تو می نویسم :

می خواهمت .....هنوز

 

گاه انچنان اشفته و بی قرارت می شوم که تردید ندیدن دوباره ات در تمام وجودم ریشه می کند

 

اما نمی خواهم !

 

نه می خواهم و نه می توانم که بی تو بودن را برای همیشه...باور کنم !

 

می خواهمت هنوز.....


حتی اگر دستانت در جستجوی .....دستانم نباشند


می خواهمت هنوز.....


حتی اگر چشمانت با من بیگانه شده باشند !

 

باید بروم


و خواهم رفت


مسافری چند روزه در این دنیا بیش نیستم


با کوله باری از گناه و اندوه می روم ...


تا برای همیشه ...به نیستی ها بپیوندم


شاید هم زیاد زیسته ام...و حقم هم بیش از این نبوده است!


و بدان که برای همیشه تکه ای از قلبم را نزدت به جای گذاشتم


باید بروم و خواهم رفت ..


امروز.....


شایدم فردا.....


به گمانم در ورای همه این کلمات فقط یک کلمه نهفته باشد :


دلتنگت شده ام ...به همین سادگی !


10:46 | طاهره |

یکشنبه 18 فروردین1387


بدون شک سگ در وفاداری و سپاس سرآمد و سر افرازترین مخلوق خداست.

 

شما در حق من از صمیم قلب دعا کنید:

 

گرچه لقب اشرف مخلوقات خدا را با دنیایی از کبر و خودستایی یدک می کشم!!!لیکن در ناسپاسی،سست عهدی و بی وفایی،شرمنده ترین بنده خدا نباشم...

 

 

  • نوشته دکتر حسن مهرآسا (متخصص اعصاب و روان)

11:8 | طاهره |

چهارشنبه 29 اسفند1386

!عید چه روزیه؟

              

  • هر روزی که چشم هامون رو باز می کنیم و خورشید رو می بینیم،همون روز عیده!

 

  • هر روزی که پاهامون رو روی زمین گذاشته و از جا بلند می شیم،همون روز عیده!

 

  • هر روزی که صدای عزیزانمون رو می شنویم،همون روز عیده!

 

  • هر روز که همسر و فرزندانمون سلامت به منزل برمی گردند،همون روز عیده!

 

  • هر روزی که پر بار تر از دیروز باشه،همون روز عیده!

 

  • هر روز که تصمیم به بهبودیه روابطمون با دیگران بگیریم،همون روز عیده!

 

  • هر روزی که از صمیم قلب خدا رو یاد می کنیم،همون روز عیده!

 

  • هر روزی که دیگران رو در شادی هامون سهیم کنیم،همون روز عیده!

 

  • هر روزی که به شکرانه نعمت هایمان دست یکدیگر رو هم بگیریم،همون روز عیده!

 

  • هر روز که بتونیم دلی رو شاد کنیم،دقیقا همون روز عیده!

21:43 | طاهره |

پنجشنبه 9 اسفند1386

...همیشه به بهترین دوستت اعتماد کن

                   

کی می خوای باور کنی که تو شاهکار خلقتی؟کی می خوای باور کنی که خدا تو رو خیلی دوست داره و اگه خواسته هات دیر براورده می شه یا اصلا نمی شه یقین بدون مصلحتی در کاره که من و تو نمی دونیم.پس این تصور رو که فراموشت کرده از خودت دور کن.با یقین برو جلو مطمئن باش که او هم تو رو تنها نمی زاره.

 

کی می خوای باور کنی که مثه بچه ها بودن بد نیست؟چی می شه اگه تو هم وقتی می خوای دوست بشی این قدر طرف مقابلت رو از فیلترهای مختلف عیب جویی و بی اعتمادی عبور ندی،اونو فقط به خاطر خودش و وجود خودش دوست داسته باشی.همون طوری که هست نه همون طوری که تو می خوای؟

 

چی می شه گاهی اگه دلت می گیره زیره گریه بزنی،بری بالای یه کوه و فقط خدا رو صدا بزنی؟چه می شه اگه شادی مثل بچه ها شادی کنی و از چیزای کوچیک دور و برت لذت ببری.چی می شه وقتی داره بارون می یاد نگی وای چه روز کسل کننده ای.بارون لطافت رو به روحت هدیه می ده.

 

کی می خوای باور کنی خوبی کردن فقط در پول خرج کردن برای طرف مقابل خلاصه نمی شه،شاید طرف مقابل تو فقط با یه لبخند هم شاد بشه.

 

کی می خوای باور کنی زندگی تا ابد ادامه داره،ولی عمر تو ابدی نیست.عمر تو همین لحظه ای است که داری زندگی می کنی پس باورش کن و انقدر ساده و ارزون از دستش نده.امروز تنها روزی است که در دست توست پس امروز را خردمندانه زندگی کن.

 

کی می خوای باور کنی که تو موجود بزرگی هستی؟نباید خودت رو دست کم بگیری و با هر اشتباهی خودت رو ملامت کنی.یه فرصت دیگه به خودت بده و اشتباهتو جبران کن.

 

هیچ وقت فراموش نکن که تو شاهکار خلقتی،خدا به وجود تو افتخار می کنه و بدون که اون هیچوقت تو رو تنها نمی ذاره،حتی وقتی که تو اونو فراموش کردی ...

همیشه به بهترین دوستت اعتماد کن

 

 

 

 

 

 


11:32 | طاهره |

پنجشنبه 18 بهمن1386

.....

روزی هزار بار بر صفحه دل بنویس:

                         "میان بودنش و نبودنش٬ تنها یک حرف فاصله است!"

به همین سادگی...

   و من شب و روز جریمه سنگین رفتنت را پرداختم٬

                       و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد...

                                     کسی نفهمید:

                                     از ب بودنت تا ن نبودنت...

                                           فاصله بی‌نهایت است.

 

پ.ن:دلم گرفته از آدمایی که می گن دوست دارم ولی معنی شو نمی دونن.از آدمایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن.از اونایی که زیر بارون برات می میرن ولی وقتی آفتابی می شه همه چیز یادشون می ره...


7:43 | طاهره |

دوشنبه 8 بهمن1386

چقدر سخته...

 

 

چقدر سخته

تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و

بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد

زل بزنی و بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوزم دوسش داری

 

چقدر سخته

وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

 

چقدر سخته

دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی

 که یه بار زیر آواره غرورش همه وجودت له شد

 

چقدر سخته

گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی

 و هزار بار تو خودت بشکنی و

 اون وقت آروم زیر لبت بگی :

گل من باغچه نو مبارک...

 


11:36 | طاهره |

سه شنبه 25 دی1386

حرف های نگفته دل...

 

خودت گفتی :واسه نوشتن برم سراغ دلم بزارم اون حرف بزنه ...
حالا رفتم سراغش واسه اینکه اون بگه و من بنویسم...

حرفاش غریبه، برام آشنا نیست ...!میگه طاقتش تموم شده ، می گه اخه تا به کی باید ساکت باشه و فقط بشکنه و تو خودش گریه کنه تا کی ؟؟؟
آخه یه دل مگه تا چقدر می تونه تحمل داشته باشه ؟تا کی می تونه بخنده اونم خنده غم ؟؟ تا کی مواظب این باشه نکنه با حرفاش دلی رو نشکنه ... تا کی سکوت ...؟ تا کی می خواد دل خوش باشه که همه صلاحشو می خوان...؟؟؟

اون تازه فهمیده که هیچ کس به فکرش نیست،همه می خوان فقط به خواسته های خودشون برسن و حرف خودشون و بگن.نمی دونن چی داره سرش می یاد شایدم مهم نباشه ...!!!
گذاشتنش زیر پا و له ش می کنند . تا حالا ساکت بوده ...اما...دیگه نمی تونه اش
کاشو مخفی کنه ،دیگه نمی تونه امید روزای روشن و به خودش بده آخه هر روزی که می گذره واسش تیره تر می شه  ...!!
اما بازم غمگین ، میگه یه بار ... ولی شکستم بد تر از همیشه و بازم تصمیم به سکوت گرفت ...


7:1 | طاهره |