حرف های خودمونی...
بارها میخواستم رازی راکه مدتها درقلبم نگه داشته ام رابرایت بازگو کنم
میخواستم بگویم که دوستت دارم ......امانتوانستم.......
هرگاه که از کنارم میگذشتی آرزومیکردم که این راز بزرگ را درچشمان
گریانم میخواندی!اماافسوس...
افسوس که بی اعتنا از کنارم گذشتی
تا اینکه امروزقلم بدست گرفتم و خواستم برایت بنویسم که:
((ازتو و بیوفایی های تو بیزارم))
ولی وقتی قلم راازروی کاغذ برداشتم باشگفتی دیدم که نوشته ام
((دوستت دارم))
**************
دیشب به ماه گفتم :پیشم بمان
گفت:آسمان تنها میماند!
گفتم: من؟؟
گفت:خاطره هایت را بخوان،هرگزتنها نمیمانی.
***********
بچه بودیم دردودل راباهزارناله میگفتیم،همه میفهمیدند
بزرگ شده ایم ،درد و دل را به صدزبان میگوییم
اما هیچ کسی نمیفهمد.....
***********
اگه فکرمیکنی نبودن یکی ازبودنش بهتره......
چشمات رو ببند و نبودنش رو تصور کن!
اگه چشات خیس شد بدون هنوزدوستش داری و
عاشقشی....
9:50 | طاهره |
