....

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه بهم گفت:
«ميخوام تا ابدباهات بمونم؛
آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت:
«ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.
بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.
آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامهش نوشت:
«من اينجا يه دوست پيدا كردم.
آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:
«آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.
آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:
«آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم
و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که...
اون نمي دونه که من هنوز هم
خيلي تنهام....
خيلي تنهام....
خيلي تنهام....
خيلي تنهام....
6:51 | طاهره |

