تبليغاتX


دلهای آسمونی

پنجشنبه 20 دی1386

....

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

 

 آخه مي‌دوني؟

 

من اينجا خيلي تنهام».

 

بهش لبخند زدم و گفتم:

 

 «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 

يه روز ديگه بهم گفت:

 

«مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛

 

آخه مي‌دوني؟

 

من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

 

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 

يه روز ديگه گفت:

 

«مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

 

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.

 

آخه مي‌دوني؟

 

من اينجا خيلي تنهام».

 

 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

 

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 

يه روز تو نامه‌ش نوشت:

 

«من اينجا يه دوست پيدا كردم.

 

آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام».

 

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

 

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

 

 «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

 

آخه مي‌دوني؟

 

من اينجا خيلي تنهام».

 

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

 

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم

 

و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که...

اون نمي دونه که
 من هنوز هم

 

 

 خيلي تنهام....

 

 خيلي تنهام....

 

 خيلي تنهام....

 

 خيلي تنهام....


6:51 | طاهره |

سه شنبه 18 دی1386

آسمون...

 

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره...

به کسی توجه نمی کنه...  از کسی خجالت نمی کشه

می باره و می باره... انقدر می باره تا آبی شه ...آفتابی شه...

 کاش می شد مثه آسمون بود

کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی...

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده.


20:36 | طاهره |

سه شنبه 18 دی1386

شاعر و فرشته

                                

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر،شعری به فرشته...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت...

خدا گفت:دیگر تمام شد...دیگر زندگی برای هر دوتان دشوارمی شود...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود،زمین برایش کوچک است...و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد،آسمان برایش کوچک.


7:24 | طاهره |