تبليغاتX


دلهای آسمونی

سه شنبه 25 دی1386

حرف های نگفته دل...

 

خودت گفتی :واسه نوشتن برم سراغ دلم بزارم اون حرف بزنه ...
حالا رفتم سراغش واسه اینکه اون بگه و من بنویسم...

حرفاش غریبه، برام آشنا نیست ...!میگه طاقتش تموم شده ، می گه اخه تا به کی باید ساکت باشه و فقط بشکنه و تو خودش گریه کنه تا کی ؟؟؟
آخه یه دل مگه تا چقدر می تونه تحمل داشته باشه ؟تا کی می تونه بخنده اونم خنده غم ؟؟ تا کی مواظب این باشه نکنه با حرفاش دلی رو نشکنه ... تا کی سکوت ...؟ تا کی می خواد دل خوش باشه که همه صلاحشو می خوان...؟؟؟

اون تازه فهمیده که هیچ کس به فکرش نیست،همه می خوان فقط به خواسته های خودشون برسن و حرف خودشون و بگن.نمی دونن چی داره سرش می یاد شایدم مهم نباشه ...!!!
گذاشتنش زیر پا و له ش می کنند . تا حالا ساکت بوده ...اما...دیگه نمی تونه اش
کاشو مخفی کنه ،دیگه نمی تونه امید روزای روشن و به خودش بده آخه هر روزی که می گذره واسش تیره تر می شه  ...!!
اما بازم غمگین ، میگه یه بار ... ولی شکستم بد تر از همیشه و بازم تصمیم به سکوت گرفت ...


7:1 | طاهره |